بارانی ترین تقدیم چشمهایت
در آغاز یک راهم
با خطی درشت روی پرچم مشکی نقش بسته بود : (هتک حرمت به ساحت مقدس امام خمینی (ره) ..... ) چند قدم جلوتر ٬با صدایی حق به جانب گفت : حالا مگه چی شده !؟ یه عکس پاره شده دیگه !!!!!! راستش اهل سیاست نبود ولی احمق هم نبود . باخودم گفتم : واقعا فقط یه عکس پاره شده !؟؟؟ لج بازی میکند .... روح با جسم ٬جسم با روح ! ... این وسط منیتم کم می آورد ! ...چه می کنیم ؟؟ جدال میان خوب بودن و نبودن ؟! ..... نه ... گاهی مرز تا این اندازه بزرگ نیست . چه بر سرمان آمده که با ترازوی خوب و بد ٬آدم می سنجیم و حکم می دهیم ؟! ...نه ... گاهی حرف بر سر خوب و بد نیست ! .... گاهی اصلا به میزان خوب و بد بودنت نمی اندیشی !٬ تنها آرزو میکنی خودت باشی نه کس دیگری ! وفاصله میان خودت با خودت چه بسیار است !؟.... ********************************************************** آه .... پروردگارا ! .... چه بزرگ و دور اندیش... چه مهربان و صمیمی .... چه پاک و یکدست . ..... اما ! .... مرا ببین!... ببین چگونه رنگ می بازم ورنگ می پذیرم از دنیا ! آه ٬چه رنجی دارد زندگی ! ..... و عجب لحظه هایی که دلپذیر و آرام بر آلبوم بود و نبودت ٬ نقش می بندد . همچنان به انتظار هدیه ی آسمانیت٬ گذر آفتاب مهتاب را بر تقویم هرروزه ام خط خطی می کنم ! تا از دوست چه رسد بر ما ٬ تا ما چه کنیم با یار ؟! و تو ای همزاد ! که راه ابریشم خاک و جنت دور انداخت تو را از من ٬ چشم به راهت گذاشته ام تا ابدیت .... اما .... به رسم جوانمردی ٬ بیا و نگذار به ابدیت رسد٬ نگاه گرم من ! بیا که آسمان ٬تبسم مقدس خویش را ٬ ساقدوش قدم هایت سازد .... بیا که افتابی شود روزهای بارانی .... بیا که قلم زنم تصویری از لبخندت ! بیا ..... به دورنگی می زند دنیا ! گیج شده ام ! درست شبیه خودت .... درست شبیه خودش ! گیر افتاده ام میان رنج و رنجش ! سقوط دانه های تسبیح را زل زده ام اللهّم صلی .... ! من کجای عدلت ایستاده ام ؟!؛ چرا نمی شود آنچه انتظارش مرا نابود می کند ؟! *********************************** آفتاب چترش را روی سر شازده کوچولو باز کرده بود .نزدیک ظهر بود وشازده کوچولو خسته و گرسنه! ... کمی جلوتر رفت ... زیر درخت بید ،جوانی را دید که غرق در رویاهایش بر درخت تکیه داده بود ! کمی نزدیک تر رفت و کنار جوان نشست ! شازده کوچولو گفت : سلام .. من شازده کوچولو هستم ....اسم شما چیه ؟! _جوان پاسخی نداد ! _شازده کوچولو حرفش را دوباره تکرار کرد ! _جوان باز هم جوابی نداد ! _شازده کوچولو اینبار بلندتر پرسید ! _جوان گفت : نامم مجنون است ! _شازده کوچولو گفت :گویی در عالم دیگری سیر میکنی که حرفهایم را نمی شنوی ؟! _مجنون گفت : آری ،درعالمی که معشوقه ام در آنجاست ! _شازده کوچولو گفت : معشوقه یعنی چه ؟ _مجنون گفت : یعنی کسی که عاشقش هستی ! _شازده کوچولو گفت : عاشق یعنی چه ؟ _ مجنون گفت :عاشق یعنی کسی یا چیزی را بسیار دوست داری و گاهی احساس میکنی بدون او هیچ هستی وبه او نیاز داری ! _شازده کوچولو گفت : من آفتاب را دوست دارم چون در راه که می آمدم در گودال آبی افتادم و خیس شدم ؛ آفتاب مرا گرم کرد و من احساس کردم که به آفتاب نیاز دارم پس من عاشق آفتابم ! _مجنون گفت :کسی که گاهی تو را می رنجاند؛گاهی بر سرت فریاد می کشد و گاهی به رویت لبخند می زند ! اما تو تمام قهر هاو فریاد هایش را به خاطر لبخند آخر خریداری ! _شازده کوچولو گفت :من کبوترم را خیلی دوست دارم ، با آنکه گاهی به دستم نوک می زند ! پس من عاشق کبوترم هستم! _مجنون گفت : کسی که عاشقش هستی برای تو یکیست و همتا ندارد اما دیگران اورا مثل بقیه می دانند .عشق تو کسی است که با لبخندش آفتاب بر جهانت طلوع می کند و با اخمش تمام دنیایت به آتش کشیده می شود ! _شازده کوچولو گفت : من مادرم را خیلی دوست دارم چون او٬ تنها مادر من است ... اما کودکان دیگر او را همچون مادران دیگر می دانند... وقتی می خندد خوشحال میشوم و وقتی دعوایم میکند دیگر از هیچ چیز خوشم نمی آید و گریه میکنم ! پس من عاشق مادرم هستم ! _ مجنون گفت : عاشق دوبال دارد ... بالی که او را به سوی سرزمینی دیگر سوق می دهد ... _شازده کوچولو گفت : من عاشقم اما بالی ندارم !؟ _مجنون گفت : بالهای تو همان قلبی است که در پی معشوقه ات تا بیکران پر می کشد ! _شازده کوچولو گفت : راستش نمیدانم که عاشق هستم یا نه ؟! آخرقلبم تا به حال به خاطر کسی پرواز نکرده ؛ شاید به خاطر این است که هنوز خیلی کوچکم و سر از این حرفها در نمی آورم ! _مجنون گفت : آری ... هنوز کوچک هستی اما بزرگ که شدی حرفهایم را به یاد بیاور . _ شازده کوچولو نگاه مهربانی به مجنون انداخت و گفت : من وقت زیادی ندارم باید بروم و دنیا را ببینم ،اما حرفهایت به یادم میماند و وقتی بزرگ شدم به آنها فکر میکنم ! شازده کوچولو از مجنون خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد ! او حالا می دانست عاشق یعنی چه ، اماهنوز نمی دانست که عاشق هست یا نه !؟ ۲۰/۷/۸۸ باران حتم دارم روحی را که در گلبرگ های دقدقه ات جریان دارد ... نه کمی نه کاستی ... تو نازک ترین گره قالیچه ی پروردگاری ... تو همان کوچک ترین لبخند زمینی ... همان زاییده ی ٬رنج باد و دانه ... به تازگیت رشک میبرم وبه نفسهاییی که جان از تنم رها می سازد ... سرانگشت نازک آسمان لالبه لای آفرینش توست ! تو حاصل آبرنگ بازی فرشتگانی .... معجزه ی عشق و خاک ... تو لایق تقدیم شدنی ... نه واهمه ای نیست ! تو با تمام ذرات این خاک تقدیم بهترین لبخندها... بی هیچ قتل عامی .. بی هیچ ظلمی



